(( ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ... پر رنگ ها را میبینیم ، سخت ها را می خواهیم ، غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند ))
امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره . قاصدکی آرام نگاهم را دزدید . آن را گرفتم ، نگاهش کردم. دوستی داشتم که می گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی حتماْ برآورد می شود!! او به قاصدک ها ایمان داشت. باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش های قاصدک می گشت! آهای قاصدک سر به هوا ، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد ؟؟
خواستم این بار برای یک بار هم که شده ، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟
دست و پایش را گم کرد. آرام گفت
دوست دارم دستانم در ردست های خورشید باشد. می دانی چرا؟ چون دست های او در دست خورشید است !!! چه آرزوی نابی از باد هم پرسیدم . سریع وزید و گفت
الان فقط می خواهم کفش های قاصدک را پیدا کنم
از آسمان پرسیدم. گفت
همیشه او به من نگاه کند.
از ستاره پرسیدم گفت:
همیشه برایش چشمک بزنم . چون فقط ستاره ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند.
از من پرسیدند.
گفتم
گفتم ..... همیشه .... همیشه شب باشد ! آن هم یلدایی
راستی امشب می خوام به صید ستارگان بروم .. پیغامی برای ماه نداری ؟؟

نه
اما بخدا تمام این خنده های خام بی خیال
به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
یا دقیقتر بگویم
نه و بیست دقیقه ی صبح
حالا اگر بانگ بیست و بهانه ی ساعت در ازدحام واژه و وزن موازی ترانه نمی گنجد
گناهش به گردن تو
که من و این دل درمانده را
چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها که می شود
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم
دل به دامنه ی رویا می دهم
و تو را می بینم
که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی
نه اینکه بی تو نخندم
نه
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم
تمام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگبار گریه های شبانه
از رخساره ی خسته و خیسم
پاک می شود

باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ....
من .....
با دقایقم ..... با زندگیم لجبازی می کنم!!
نازنینم !
غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده
کور کورانه زیستن را خوب آموختم !۱
توان نوشتن ندارم
واژه هایم گرد و غبار گرفته
من!!
باور کن که باورت کردم...
باور کن که بی تو بی باور شده ام !
من!
زندگیم را تمام کردم
حالا نفس کشیدن منت سرم می گذارد !!
حس می کنم ....
هوای اینجا سرد و سنگین است..
نازنینم !
دیگر نگو خداحافظ !
اگر می روی بدون وداع برو ...
گله ای نیست!
ببین !!
نقاشی عشق می کشم و
گم شدن در نگاه تو که آرامش می دهد
نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد !!
ببین !
دستانم را ببین
چشمان ترم را ببین
ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند!
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه می کنم
مبادا یادم رود
که روزی .... زمانی ... عاشقت بودم !!
آری .... عاشق
خیال نکن دیوانه شدم ....
اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !!
نازنینم !
ما محکومیم ... محکوم به زندگی !
و شاید محکوم به مرگ!!!!
سکوت کردم ......... به اندازه همه حرفهایم

فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری ..... و به دست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی !!!
اما
شمردن زیبایی تو را نمی توانم
من تا خانه ی غروب خورشید پیش رفتم
اما هیچگاه خانه ی تو را ندیدم
دیشب خوابت را دیدم
نه زیباییت
نه خانه ات
فقط حسرتی که چرا خواب زندگیه همیشگیم نبود
چرا خوش ترین لحظات زندگی در یک خواب کوتاه خلاصه شده
می خواهم برای همیشه بخوابم
هیچ چیز مهم نیست
فقط تو
با حاصل جمع تنهائيها وعده ديدار دارم.
بعضيها براي سوار شدن كلي پياده ميشوند ، شما چطور ؟
زنده بودن شرط لازم براي زندگي نيست.
آنكه تويي هفت آسمان يك ستاره هم ندارد، نفس كشيدن از سرش زياد است.
بعضيها براي پي بردن به فاجعه ، فجايعي را به وجود ميآورند ، شما چطور؟
همهچيز درست ميشود نادرستي را چه عرض كنم.
در اكثر جوامع براي اينكه از شَرت خلاص شوند از خيرت ميگذرند ....
مرگ آزموني است كه اكثراً آنرا به زيبايي از سر ميگذرانند ....
يكي ميگفت: تجربه چيز خوبيه ، اما حيف كه بكار كسي نميآد ...
همه حساب پس ميدهند ، من حرفهاي بي حساب ...
پرندهاي كه در (( قفس)) به دنيا ميآيد (( آزادي)) را نميشناسد.
(( زرافه)) بين حيوانات جنگل (( سرفراز)) است.
كسي سر در (( آخور)) ديگران دارد حق (( تعليف)) نميپردازد.
(( يك واحده)) واقعي است كه (( همه)) بفرمان (( يك نفر)) باشند.
(( سه پايه )) ترفيع گرفت و (( چهار پايه )) شد.
مگر ما از (( گوسفندان)) كمتريم كه فقط به ارادهي (( چوپان)) خود به هر طرف ميروند؟؟
(( گرگ)) هيچگاه گوسفندهاي (( خودي)) را پاره پاره نميكند.
به حال مردمي غبطه ميخورم كه فقط (( يك نفر)) براي (( همهي آنها)) تصميم ميگيرد و آنها (( آسوده خاطر)) زندگي ميكنند.
وقتي به آزادي فكر ميكنم، بي اختيار ميلههاي زندان را در مقابل خود ميبيتم.
بالاخره جناح (( مقابل)) مجبور خواهد شد (( همهاش)) را به جناح (( تماميت خواه)) رد كند!!
كسي كه هميشه پشت سر (( قبله عالم)) حركت ميكرد ، مفتخر به دريافت لقب (( عقب حضور)) گرديد.
تازه دامادي كه با (( واياگرا)) شروع ميكند ، عاقبت خوشي نخواهد داشت !!
(( زغال)) هيچ رنگي را غير از رنگ (( سياه)) قبول ندارد.
بي تفاوتها ، وارثان حقيقي خدا هستند.
(( نيمرو)) محبوبترين غذا هستند.
برگهاي پاييزي رفتگان را سركار ميگذارند.
آدمي كه عاشق تكروي است هميشه چند قدم جلوتر از سايهاش راه ميرود
وقتي از خودم بالا ميروم فاتح قلهي آرزوهايم ميشوم...
......................................................................................... ومن ..................

دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
لبانم را برای یادآوری بوسه ، به وقتِ آرامش.
هی بانو ! سادگی ، آوازی نیست
که در ازدحام این زندگان زمزمه اش کنیم.
هر چه بود ، جز تقدیری که ترا بازت به من م شناسد ،
نشانی نیست !
رخسار باکره در پیاله آب،
وسوسه لبريز آفرينه نور ،
و من که آموختم ام تا چون ماه را
در سایه سار پسین نظاره کنم.
هی بانو ....!

در انتهای هر سفر
در ايينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خک تيره اين زيمن
پايوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در ايينه به حز دو بيکرانه کران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام
‚ کجانديده ای مرا ؟

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ... سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم . این کاغذ . این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟؟ طاقت کاغذ من طاق شده
پیکر نازک تنها قلم زیر آوار دروغ خرد شده ؟!!
می توانی تو بیا
سر این قصه بگیر و بنویس ....
می توانی از وحشی طوفان بنویس
طاقتش را داری که ببینی هر روز
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس
من دگر خسته شدم.....
باز تا کی دروغ بنویسم:
(( آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !! ))
گل پر پر شده را زیبایی ست ؟!
رنگی نیرنگ آبی ست ؟؟!
می توانی تو بیا این قلم این کاغذ
بشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قَسمت مي دهم اما به قلم
آنچه ميبيني و ديدم بنويس
از خدا
از قفس خالي عشق
از چراگاه هوس
از خيانت
از شرك
از شهامت بنويس !!!
بنويس از كمر بيد شكسته
آري از سكوت شب و يك پنجرهي ساكت و بسته
از من
(( آینکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته ))
از خود ...........
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش
(( صحنه ی پیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گنجشكان
جرأتش را داري كه ببيني قلمت ميشكند ؟ كاغذت ميسوزد ؟!!
طاقتش را داري كه ببيني و نگويي از حق ؟!!
گفتن واژهي حق سنگين است
من دگر خسته شدم
ميتواني تو بيا ، اين قلم ، اين كاغذ
اين همه مورد خوب ....


